تبليغاتX
ماه

ماه

از سال های قبل دلگیر ترم

              از روزهایی که نه تو بودی

                                      نه این دفتر...

از سال های قبل دلگیرترم

      وقتی مترسک ها ی امسال

                        عریان به میدان آمده اند...

وقتی بهار هم بارانی است...

امسال، امسال نیست و ده ها سال پیش تر است

                                                     امسال از امسال بیشتر است...

به خورشید حق می دهم

                     پشت ابرها

                                  از چشم های آدم ها مطمئن تر است...

-----------------------------------

پی نوشت: بچه ها کجایید شماها؟؟؟؟!!!!!!!!!!

 

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/24ساعت 19:2 توسط سعید تاج محمدی|

 

 من از کجا می آیم

که راه خانه این قدر طولانی است

به کجا می روم

            که هیچ مقصدی نهایی نیست

در کجا هستم

        در کدامین نقطه ی زیست...

 

سرگشتگی در همه دیاری بد است

                            بتر در دیار خویشتن

نوشته شده در دوشنبه 1391/01/28ساعت 20:32 توسط محسن خیابانی|

مرا بازیچه‌ خود ساخت چون موسا که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسا را

نسیم مست وقتی بوی گل می‌داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می‌کند یک روز گل‌ها را

خیانت قصه‌ی تلخی است اما از که می‌نالم؟
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
چه آسان ننگ می‌خوانند نیرنگ زلیخا را

کسی را تاب دیدار سرِ زلف پریشان نیست
چرا آشفته می‌خواهی خدایا خاطر ما را

نمی‌دانم چه افسونی گریبان‌گیر مجنون است
که وحشی می‌کند چشمانش‌آهوهای صحرا را

چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده‌تر کردی معما را

فاضل نظری

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/15ساعت 20:8 توسط واران|

 

    استارت می زند . ماشین به سختی روشن می شود . از پارکینگ می رود بیرون .

_ آهای خانمی ! بیا درو ببند .

     راه می افتد . صدای اگزوز ماشین به یادش می آورد که باید سیگارش را روشن کند . سیگارش را روشن می کند . محدثه شیشه را به سختی می دهد پایین . صورتش را ترش می کند و می گوید :

_ مگه دیشب به مامان قول ندادی دیگه نکشی . حتماً باید طلاقت بده تا دست از این کارات برداری ؟

_ چیزی که نباید بدونی ، نباید بدونی ! فال گوش وا میسی کاری نکن من بفهمم ؛ ناراحت میشم .

     سرش را به حالت مخصوص خودش تکان می دهد و  طوری که محدثه را بخنداند می گوید :

_ تازشم ، این سیگاره ، به مامان قول دادم چیزای دیگه نکشم . بعله .

     به سرفه می افتد . آن قدر سرفه می کند که سیگار از دستش می افتد . می ایستد . محدثه بطری آب را از کوله اش در

می آورد . می دهد دستش .

_ چی شد بابایی ؟ خوبی ؟

     مرد آب می نوشد . همان طور که روی فرمان خم شده سرش را به سمت محدثه می چر خاند . نگاه می کند .

_ تو خونه از لیوانی که من آب بخورم آب نمی خوری ؛ حالا بطری خودتو می دی به من ؟! هه . . .

     رضایت قلبی اش از وجود محدثه در لبخند و نگاه شیطنت بارش موج می زند . محدثه کفری می شود . کوله اش را به صندلی عقب پرت می کند و به نشانه اعتراض دست به سینه خودش را به صندلی فشار می دهد . صدای بوق ماشین پشت سرش می گوید که باید حرکت کند . پشت چراغ قرمز می ایستد . محدثه پایین می رود .

_کجا محدثه ؟

     سرش را از پنجره می آورد تو ؛ چهره اش در قاب پنجره خواستنی تر می شود .

_ اول این که سیگارت کف ماشینه ، خاموشش کن . دوم این که مدرسه !

     در کلامش آمیخته ای از آرامش و البته طلب ارث پدری بود . دور می شود . از ماشین می آید پایین .

_ می رسونمت .

     برمی گردد سمت مرد . نگاه می کند . سخت است اما دو دلش را یکی می کند . 

_ نمی خواد .

_ واسه چی ؟

_ هم کلاسی ام دیگه دروغامو باور نمی کنن .

_ چه دروغی ؟

_ این که تو مجروح شیمیایی هستی ؟

_ مگه نیستم ؟

_ بودی ؛ خدا بیا مرزتش .

     محدثه دور می شود . داد می زند :

_ محدثه بطری آب !

     محدثه دور می شود . به آن طرف چهار راه که می رسد چراغ زرد و حالا سبز می شود . مرد گیج می شود . نمی فهمد . از خودش می پرسد :

_ یعنی چی ؟

     صدای بوق ماشین های پشت سرش می گویند باید حرکت کند . آن طرف چهارراه جوانی دست بلند می کند .

_ مستقیم ؟

     ناله های اگزوز در صدای در ماشین محو می شود . صدا در گوشش می ماند . صدای نفس هایش هم شنیده نمی شود .

_ پیکان مدل 58 . هنوزم نفس می کشه . گند می زنه به هوای گند تهران . تو این طرح ماشینای اسقاطی عوضش می کردی حاجی !

_ سند نداره !

_ برو بنگاهی که خریدیش .

_ ارث بابامه . خدابیامرز بنگاه داشت . خودش و بنگاش با هم سوختن .

_ آها ! خدا بیامرزتش .

_ خدا شما رو هم بیامرزه .

_ دمت ایول حاجی ، همین بقل پیاده میشم .

     جوان پیاده می شود .

_ نمی خواد بنداز صندوق .

_ خودم مستحقم حاجی ! خداحافظ .

     می خندد و راه می افتد . گشتی می زند و به خانه بر می گردد . پشت در باز سرفه اش می گیرد . بر می گردد و بطری آب محدثه را از ماشین بر می دارد . پشت در رو به ماشین می نشیند و آب می نوشد . سر فه اش ادامه می یابد . مریم پایین می آید .  در را که باز می کند نصف مرد می افتد تو . از حال رفته است . مریم بغض می کند . می نشیند و سرش را می گذارد روی پایش . گریه می کند . کمک می خواهد . عابری به اورژانس خبر می دهد . همسایه ها دور آمبولانس را گرفته اند . مریم همچنان گریه می کند . دو ساعت است در بیمارستانند .

_ آقای دکتر چی شد ؟ حالش خوبه ؟

_ شرمندم . یه ایست قلبی بوده که وضعیت بد سینشون کار رو سخت تر کرده .

_ آره . شوهرم تو جنگ شیمیایی شده .

     دکتر نگاهش می کند . پرونده را ورق می زند . باز نگاهش می کند .

_ ولی ایشون اعتیاد دارن .

     محدثه که تازه رسیده سرش داد می زند :

_ شما چطور پزشکایی هستین ؟ فرق فسفر و افیون حالیتون نیس ؟ هان ؟!

_ ببخشید . من دقیق بررسی نکردم . به هر حال پدرتون تو کمان . وضعیت خوبی ندارن . براشون دعا کنین .

     مریم از حال می رود . می افتد روی دست محدثه . پرستارها می آیند . چهار ساعت بعد . مریم به هوش آمده . محدثه از در وارد می شود . مریم گریه می کند . می گوید :

_ بابات؟!پول بیمارستان . . .

     محدثه سرش را پایین می اندازد ؛ می گوید :

 _ پس انداز دانشگاه من برا عزاداری کافیه .

     مریم گریه می کند . مراسم ختم دست کم در هزار و پونصد متری گلزار شهدا برگزار می شود . همه رفته اند .

_ واسه چی نزاشتن تو گلزار دفنش کنیم ؟

_ دایی می گفت هیچ مدرکی برا رزمنده بودنش نداریم .پزشکی قانونی ام گفت شیمیایی نبوده . گفتند . . .   . اصلاً ولش کن مامان .

     مریم سرش را به در تکیه می دهد . به روزهایی برمی گردد که زیر سایه غیرت مردش از زندگی لذت می برد . سینه ی شیمیایی اش را صاف می کرد و می گفت : من واسه پول جبهه نرفتم . مستحقم نیستم . این ها را به پدر مریم می گفت . محدثه تازه به دنیا آمده بود . محدثه ، محدثه . . .

     استارت می زند . آن قدر استارت می زند تا روشن شود . راه می افتد . می روند . ته سیگار له شده کف ماشین بالا و پایین می پرد .

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/29ساعت 20:10 توسط جعفر مرجانی|

فصلی پر از شکوفه و باران می آورد،

مردی که حکم دفن زمستان می آورد

از پشت ابرههای زمان، آفتاب جان،

صبحی طلوع می کند وجان می آورد

«گفتند یافت می نشود گشته ایم ما

آنی که یافت می نشود، آن می آورد» 

بر سفره های بی سروسامان عیدها

از سرزمین برکت خود نان می آورد

نوروزهای کهنه ی بی حس و حال را

با حس ناب عشق، به جریان می آورد

هر سال عید لحظه ی تحویل سال نو

انسان به روز واقعه ایمان می آورد

روزی که «عشق» می رسد از راه و با خودش

فصلی پر از شکوفه و باران می آورد...

----------------------------

فرارسیدن بهار و نوروز بر همه ی اهالی ادب ترشیز کهن مبارک.با آرزوی سالی سرشار از سعادت و شاعرانگی

سعید تاج محمدی

نوشته شده در یکشنبه 1390/12/28ساعت 22:58 توسط سعید تاج محمدی|

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو


این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو


گیرم این باغ ، گلاگل بشکوفد رنگین


به چه کار آیدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟


با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار


من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو


به گل روی تواش در بگشایم ورنه


نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو


گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است


بازهم باز بهارش نشمارم بی تو


با غمت صبر سپردم به قراری که اگر


هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو


دل تنگم نگذارد که به الهام لبت


غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو

حسین منزوی

نوشته شده در شنبه 1390/12/27ساعت 11:50 توسط واران|

آینه ی قاب طلا

چه برای گفتن دارد؟

چراغ که آویزان است

                                  از دار سقف

 چه برای گفتن دارد؟

باید بر در، سوراخی ایجاد کرد

وچشم کار گذاشت بر سقف

ردی از آب باید کشید

بر سنگفرش خیابان

ردی از آب

  برزمین سخت

                    لاجورد و پاک 

                                     از انعکاس آسمان

  وشعله کشید،بر دیوارها

                           چَشم آزار و هراس انگیز

تا دیواری زاده نشود

حصاری ساخته نشود 

تا عبوس نماند

                     رخ مردمان این بوم

                                        در آینه های بی قاب.            

                                            

نوشته شده در یکشنبه 1390/12/21ساعت 21:59 توسط حمید مهجور|

 

          غمگینم

مثل ابری

که از دریا دور مانده

مثل کوهی

             که به پهلو خوابیده...

 

 

نوشته شده در شنبه 1390/12/20ساعت 20:1 توسط جعفر مرجانی|

حقیقتش تا حالا به شعر سپید فکر نکرده بودم به همین خاطر هم اصولش رو نمیدونم .ولی خب چند وقتی هست که چیزایی مینویسم اما مطمئن نیستم که آیا میشه گفت سپید هستن یا خیر...از شما میخوام تو این مساله کمکم کنید.

این هم یه نمونه از کارام:


میدانم مرا دوست داشت

و میدانم غرورش را بیشتر...

دیگر هیچ چیزی مهم نیست

نه دلتنگیه من

نه دلسنگیه او

سیگارها درد مرا خوب میفهمند

وقتی که به جای گریه

دود میکنند!

نوشته شده در جمعه 1390/12/12ساعت 22:59 توسط میلاد طیرانی|

قطره هاي غيرت

كه بر زمين پاشيده شده اند

تكه هاي محكم استخوان هاي مردانگي

كه همچنان محكم اند

ولي تنها

يك قرآن جيبي

كه از زمين روييده است

فرش هاي قرمزي كه بر زمين پهن كرده اند،

به استقبال كسي در غروب هاي سرخ جنوب

و يك پلاك...

خبر از يك اتفاق مي دهند:

سال هايي نه چندان دور

كربلا با پاي پياده

به زيارت ايران آمده است...

سعيد تاج محمدي-اسفند۹۰

نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/10ساعت 11:33 توسط سعید تاج محمدی|


آخرين مطالب
» سپید
» سرگشتگی
» یهودا
» ارث پدری
» بهارانه
» بی تو...
» چشم ها،آینه ها، دیوارها.....
» این روزها
»
» سپيدي بياد شهدا و راهيان نور

Design By : Pichak